نقدی بر فیلم مستند « شش چشم » ساخته ی محمد شیروانی
شش چشم

پوریا جهانشاد
مستند «شش چشم» ساخته «محمد شیروانی»، فیلمی است که با استفاده از نماهای فیلم مستند «هفت فیلمساز زن نابینا» ساخته شده است؛ فیلم اخیر که بین سال های ۱۳۸۴-۱۳۸۶ تولید شد، خودچهره نگاری هایی از هفت زنان نابینا است. به تصور من برای اینکه به دریافت قابل قبولی از فیلم «شش چشم» برسیم، راه چاره این است که در خصوص ویژگی های مستند «هفت زن نابینا» تا اندازه ای کنکاش کنیم.
مستند «هفت زن نابینا» که تجربه ای بدیع در عرصه خود چهره نگاری سینمایی است، تصویری روشن از تاثیرات نابینایی بر زندگی فردی و اجتماعی این افراد ارائه می دهد. به علاوه این فیلم به نقشی که طبقه اجتماعی، جنسیت و حتی قومیت در بر هم کنش های خانوادگی و اجتماعی نابیناها ایفا می کند هم تا حد امکان می پردازد؛ نابیناهایی که در فیلم چهره شان را می بینیم نه تنها به واسطه نقصان فیزیکی شان دچار محدودیت اند، بلکه جنسیت و بدن شان هم همچون مانعی در برابر شکل گیری روابط اجتماعی شان عمل می کند.
در حوزه فلسفه ذهن هنگامی که از ادراک جهان صحبت می شود، همواره دو سطح مورد توجه قرار می گیرد؛ یکی سطح پدیدارشناختی(دیداری) ادراک و دیگری سطح مفهومی آن است؛ اولی وابسته به حس بینایی و دومی وابسته به مفاهیم زبانی است. به این معنی، نه تنها ما چیزها را می بینیم، بلکه پروسه دیدن هم زمان است با تداعی مفاهیم و ارزش هایی که پیشتر در زبان به پدیدارها نسبت داده ایم. همچنین از آن جایی که مفاهیم و ارزش هایی که در زبان ساخته می شوند، وابسته به فرهنگ و ارزش های اجتماعی هر جامعه اند، این مفاهیم و ارزش ها هرگز خنثی نیستند و گفتمان حاکم بر عرصه اجتماعی را بازتاب می دهند. با این اوصاف می توان تصور کرد تجربه درک جهان پیرامون برای یک زن نابینا در جامعه ما تا چد می تواند هولناک باشد. اگر تجربه دیداری و پدیدارشناختی مشاهده حامل تنوع بصری و کنکاش هایی در فواصل، رنگ و نور است که مشاهده و دریافت را امری انعطاف پذیر نشان می دهد، واژه ها کمترین گذشت و نرمشی ندارند.
یک زن نابینا در کمترین زمان ممکن به عمق خشونت نهادینه در واژه ها و تجاوز زبان به عرصه زیست اجتماعی اش پی می برد؛ او در می یابد یا باید این فرو دستی مضاعف را بپذیرد و منفعلانه ذهن و تنش را به دست نادیده های دور و اطرافش بسپارد، یا مقاومت کند و هویت و وجودش را به اطرافیانش دیکته کند. فیلم سازانی که در مستند «هفت فیلمساز زن نابینا» با آن ها مواجه می شویم، راه دوم را در پیش گرفته اند؛ آن ها در مشارکت با «محمد شیروانی» رازهای چشمِ گوش خود را با او در میان گذاشته اند و رازهای دوربین و سینما را از او فرا گرفته اند تا خود را اِبراز، و وجود و هویت مستقل شان را اثبات کنند. با دیدن این فیلم روشن می شود حداکثر انتظار و طلب فیلمسازان از بیننده، «شناخت» است. بر خلاف تصوری که در مورد معلولیت در جامعه ما وجود دارد، هیچ کدام از این فیلمسازان طلب اعانه یا کمک از مردم ندارند، هم چنین هیچ یک از آن ها علاقه ای به دلسوزی دیگران ندارند، دلسوزی که ناشی از تمایز گذاری بین «طبیعی بودن» و «غیر طبیعی بودن» و بازتولید کلیشه ها و پیش فرض هاست. آن ها فقط می خواهند آن طور که هستند، با تمام محدودیت هایشان، شناخته و درک شوند.
فیلم مستندی که این زنان در کنار هم و با حمایت و کمک «محمد شیروانی» به سرانجام رساندند، متشکل از هفت قطعه است که به شکل مستقل ساختهشدهاند(قطعه هفتم به نام «عشق» را نمیبینیم)؛ قطعهها هرکدام پیرنگ(plot) جداگانه خود را دارند و پیرنگ ها هیچگونه نقطه تلاقی با یکدیگر ندارند. تنها حلقهای که قطعات را در قالب یک فیلم به یکدیگر متصل نگه میدارد، تم مشترک زنان نابینا و خودچهره نگاری آنها است. به اینگونه فیلمها در نظریه روایت(Narrative Theories)، فیلمهایی با ساختار روایی چندگانه مستقل(Separated Multiple Narrative Structure) گفته میشود. به لحاظ دستور زبان سینمایی، این فیلمها را میتوان در یک گالری بهعنوان یک چیدمان فیلمی یا ویدیویی(Video Installation) هم عرضه کرد؛ هرچند که به لحاظ دریافت، تجربه نمایش همزمان قطعهها، تجربهای کاملاً متفاوت از تجربه اول خواهد بود. «محمد شیروانی» در فیلم «شش چشم» به شکلی دیگر دست به تجربه همزمانی زده است؛ به این صورت که تصویر را به ۶ بخش مساوی تقسیم کرده و هر بخش را به یک قطعه از خودنگاریهای «شش فیلمساز زن نابینا» اختصاص داده است. طبیعی است با این کار زمان روایی کل فیلم تا حدی به زمان روایی هر قطعه نزدیک شده است و در بازتدوین قطعات، ریتم روایی-بصری هر بخشِ تصویر تا حد زیادی وابسته به ریتم روایی-بصری دیگر بخشها شده تا بهعنوان یک «کل» مشاهده شوند. با این تمهیدات «شش چشم» به مستندی تجربی تبدیل شده است که تجربی بودنش را بر خلاف تصورات رایج ازاینگونه فیلمها، نهفقط از جذابیتهای بصری، بلکه از تعامل کارکردهای سبکی و مفهوم سازیهای کلیشه گریز میگیرد.
برخلاف مستند «هفت فیلمساز زن نابینا»، ساختار ششبخشی تصویر در فیلم «شش چشم» و همزمانی پخش تصاویر در این فیلم، مانع از آن است که بتوانیم بخشهای تصاویر را در قالب یک چیدمان ویدیویی تصور کنیم؛ کلیت انسجامیافته ریتم «شش چشم» و طراحی باندهای صدا و گذر و برهم افتادگی آنها، بهگونهای است که به نظر، هر نوع جدا افتادگی بخشهای تصویری را از هم غیرممکن میسازد. در «شش چشم» به دلیل اینکه نمیتوانیم به شکلی دقیق، تصاویرِ همزمان را دنبال کنیم، دچار همان احساس نابینایی یا کم بینایی میشویم که شخصیتها به آن دچارند؛ در اینجا است که ما هم همچون فیلمسازان نابینا توجهمان معطوف به چیزی میشود که آن را واضحتر دریافت میکنیم؛ یعنی صدا. کنترل تعمدی مجاری صدای فیلم موجب میشود صدا را بهمراتب روشنتر و واضحتر از تصاویر دریافت کنیم و این به نظر همان خواستهای است که با پایانبندی خاص فیلم، «محمد شیروانی» به دنبال آن است؛ تجاوز، سنگینی و قساوت واژگان.