آیندگان خواهند خواند که ایرانیان، ملتی بزرگ با وجود حملاتِ سنگینترین قدرتهای جهان به تمدن و امنیتش، اجازه ندادند چراغِ خانههایشان خاموش شود.
به گزارش روابط عمومی مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی، صبح روز شنبه، ۹ اسفند ۱۴۰۴؛ عقربههای ساعت روی ۹:۴۰ صبح خشک شدند. شروع هفتهای که بنا بود با عطر شکوفههای اسفند و تکاپوی افطار ماه رمضان گره بخورد، اما ناگهان به زمستانی داغ و سربی بدل شد. در کشوری که نه آژیر خطری برای هشدار دارد و نه پناهگاهی برای پناه گرفتن، ناگهان آسمانش به رنگِ آتش درآمد. این گزارش، روایتی است از ملتی که میان ترافیکِ کور و انفجارِ پیاپی، راهِ ایستادگی را با خون و غیرت آذین بست.
همه چیز از یک غرش سهمگین آغاز شد. دامنهی کوههای البرز هنوز در افق پیدا بود که صدای اولین انفجار، شیشههای شرق و مرکز تهران را لرزاند. دقایقی بعد، پایتخت زیر حجم سنگینی از دود و غبار گم شد. کسانی که صداها را شنیده بودند، با انگشتانی لرزان اینترنت گوشیها را روشن کردند؛ خبرگزاریها با دستپاچگی تیتر میزدند: «صدای انفجارهای پیاپی در مرکز و شرق تهران». این تیترها، آغازِ فصلی مهم از کتاب تاریخ معاصر ایران بود.
با اولین برخوردها، پایتخت تغییر چهره داد. گویی رگهای شهر ناگهان بسته شدند؛ نقشههای ترافیکی روی صفحه گوشیها یکپارچه به رنگ قرمزِ خونین درآمدند. در آن لحظات، بزرگراههای همت و حکیم و آزادگان به پارکینگهای عظیمی تبدیل شدند که بوی سوختگی لاستیک و استرس از آنها بلند شد و به گرهِ اضطراب بدل گشتند. این بار نه کسی به فکر سفر بود و نه فرار؛ گرهِ ترافیک، گرهِ بیقراری برای خانواده و عزیزان بود.
مردمی که مات و مبهوت بودند و هنوز نمیدانستند چه شدهاست. پدرانی که دستانشان هنوز بوی نانِ تازه میداد، با هراس فرمان ماشین را به سمت مدرسهها میچرخاندند و مادرانی که پیاده، لابهلای ماشینهای متوقف شده در بزرگراه میدویدند تا خودشان را به آغوش لرزان فرزندشان برسانند.
اما در اوجِ این هیاهو، دنیای دیجیتال فرو ریخت؛ اینترنت رفته رفته در سیاهی مطلق میرفت و آنتنهای موبایل یکی در میان میگرفت. صدای بوقِ اشغال و قطع شدنِ پیاپی تماسها، لرزه بر اندام شهر میانداخت. تنها پیوند میان آدمها، نگاههای پُر از پرسشی بود که در ترافیک سنگین شهر به هم گره میخورد و نگاهها به سمت دودهایی که از قلب شهر بلند میشد، خیره مانده بود.
مرثیه میناب؛ خاکستری روی مدادرنگیها
صبح همان روز، سوزناکترین فصل این کتاب در جنوب رقم خورد؛ در مدرسهی «شجره طیبه میناب». جایی که موشکِ بیرحم، مشقِ ناتمام کودکان را برای همیشه نانوشته گذاشت. ۱۶۸ فرشتهی کوچک، در حالی که نیمی از آنها لابهلای هیاهوی بازی در حیاط میخندیدند و نیمی دیگر پشت نیمکتهای چوبی غرق در دنیای کتابها بودند، ناگهان زیر آوارِ سنگینِ کینه ماندند.
کلاسهای درسی که بوی مدادتراش و شادی میداد، ناگهان زیر تنورهی آتش و آوار دفن شد. تصویرِ مدادرنگیهای شکستهای که لابهلای آجرهای داغ جا مانده بودند و دفترچهای که روی صفحهی «بابا آب داد» باز مانده و با سرخیِ خونِ معصومترین فرزندانِ این خاک گلگون شده بود، سندی بر مظلومیتِ این مرز و بوم گشت. کیفهای کوچکی که ساندویچهای نیمخورده در آنها چشمبهراهِ زنگ تفریح بود و کتابهای فارسی که ورقهایشان با لکههای خون رنگین شد، تمامِ رویاهای پدران و مادران برای آیندهی فرزندانشان را زیر خروارها خاک مدفون کرد. میناب، زخمی است عمیق بر پیکر ایران؛ داغی که هرگز از پیشانی تاریخ پاک نخواهد شد.
تیر خلاص بر پیکر تاریخ
دشمن دو هفته است که پیاپی موشک میزند و جنگندههایش سقفِ آبیِ ایران را میخراشند. اما هدف، فقط سازههای نظامی نبود؛ هدف، جانِ تمدنِ چند هزارساله ما بود. در اصفهان، غبارِ هولناکی بر کاشیکاریهای لاجوردی مسجد جامع عباسی نشست. صدای فروریختن بخشی از سیوسهپل در زایندهرود، مانند نالهای از اعماق تاریخ بلند شد. دشمن، کینهاش را بر سر کاخ چهلستون و عالیقاپو خالی کرد. در تهران، کاخ گلستان و بازار بزرگ زیر آوارِ سنگینِ حملات نفسشان گرفت و در لرستان، صلابتِ قلعه فلکالافلاک زخمی بر تن کرد. حتی ورزشگاه آزادی، که روزی قلبِ تپنده و فریادِ شادیِ جوانان بود، زیر هجومِ کینه، چهرهای ویران و سرد به خود گرفت. آنها میخواستند حافظه تاریخی ما را ویران کنند.
خونبهای امنیت؛ پایندگی ایران
اما در میان این تاریکی، ستارههایی از دل این خاک درخشیدند؛ فرزندانی که بلند شدند تا افتخار خانوادهشان باشند و برای این مرز و بوم، امنیت تعبیر کنند. پسران جوانی که شاید از لبخند نامزدهاشان و چشمانِ منتظرِ بچههاشان گذشته بودند تا حصاری باشند در برابر هجوم. حالا پیکرهای مطهرشان بازمیگردد و مادری، در حالی که لرزشِ شانههایش تمام گورستان را میلرزاند، بر سر مزار جگرگوشهاش فریاد میزند: «پاینده ایران...» راستی این خاک چه دارد که مادری حاضر است پارهی تنش را فدای آن کند؟ این همان رازی است که دشمن هرگز نخواهد فهمید.
ملتی که الفبای رنج را بلد است
با تمام این ویرانیها، ایران هنوز ایستاده است. مردمانی که خانههایشان فرو ریخته، ماشینهایی که از انفجار و ترکش ویران شدهاند و خیابانهایی که با چاله و آوار پر گشته، تصویری از زیستن در میانهی طوفاناند. این مردم رنجهای زیادی دیدهاند؛ آنها بلدند چگونه با رنج مقابله کنند. نگاه کنید! هنوز در میان همان خیابانهای زخمی، در کشوری که نه آژیر خطری برای هشدار دارد و نه پناهگاهی برای پناه گرفتن، مردم با همان دستانِ لرزان از موجِ انفجار، سفرههای افطار را میچینند و پرچمِ پر از غرور این خاک را در هوا میچرخانند.
آیندگان خواهند خواند که ایرانیان، ملتی بزرگ با وجود حملاتِ سنگینترین قدرتهای جهان به تمدن و امنیتش، اجازه ندادند چراغِ خانههایشان خاموش شود. ما از گرهِ ترافیکِ تردید گذشتیم تا ناممان در گرهِ افتخارِ تاریخ، تا ابد جاودانه بماند. ایران ایستاده است؛ چون مردمی دارد که قدرتشان نه در سلاح، بلکه در ریشههای تمدنی و جانفشانیِ فرزندانش نهفته است. ایرانم... تا ابد ایستاده بمان.