مسعود سفلائی عضو هیات علمی دانشگاه هنر ایران، در یادداشتی با اشاره به احوال این روزها، تاکید کرد که هیچ زخمی نمیتواند امید را بسوزاند.
به گزارش روابط عمومی مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی، در این یادداشت که به طور اختصاصی در اختیار سوره سینما قرار گرفته، مسعود سفلایی استاد دانشگاه و معاون پویانمایی و هنر و تجربه مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی نوشته است: «این روزها جهان شبیه صحنهای است که نورپردار آن خسته شده؛ گویی کسی از پشت پرده، کلید نور را خاموش و روشن میکند و ما میان سایهها راه میرویم. هر صبح، انگار از دل مهِ صحنهای تازه بیرون میآییم؛ صحنهای که کسی برایش دکوپاژ ننوشته، و هیچکس قطع را سرِ وقت نمیگوید.
در این روزها، ظلم تنها یک واژه نیست؛ صدا دارد. بو دارد.
در چهره مردم جاری است، در نگاههایی که از فرط خستگی شبیه قابهای اسلوموشن شدهاند. ظلم همیشه با چکمه و صدای جنگنده نمیآید؛ گاهی با یک خبر، گاهی با یک کابوس،گاه با به خون آغشته شدن دانش آموزی بیگناه در میناب، گاهی با لرزش دست مادری که نمیداند فردا چه شکلی خواهد بود و گاهی با صحبت هایی در نفی تاریخ یک سرزمین کهن!
گاهی از پشت شیشه مینشینم و عبور آدمهایی را نگاه میکنم که انگار هر کدامشان در فیلم جداگانهای بازی میکنند؛ اما همه در یک ژانر: ژانر بقا و امید. صدای قدمهایشان روی آسفالت مثل ریتم تدوین است؛ یادآور اینکه هر ثانیه، چه بخواهیم چه نه، چیزی از ما کم میشود و چیزی به ما افزوده.
در دل این آشوب، انسان بودن شبیه تمرین بازیگری بدون فیلمنامه است: نقشمان را هر روز از نو زندگی میکنیم. در نقش یک شهروند، یک فرزند، یک دوست، یک هنرمند، با امیدواری زیبا و استوار. و هر بار، در پسزمینه، موسیقی غمگینی پخش میشود که شاید ما انتخابش نکردهایم اما میدانیم که به زودی جایش را به موسیقی آرام و امید بخشی خواهد داد.
اما در دل همان تاریکی، گاهی یک نور کوچک میافتد نه از پروژکتورهای سینمایی، بلکه از جایی که هیچکس انتظارش را هم ندارد. از دستدادنهای آرام، از حرفهای کوتاه در صف نان، از اشکهایی که پنهانی پاک میشوند، از لبخند لرزانی که بیصدا میگوید: «خواهیم بود»
شاید سینما همین را به ما یاد داده باشد: هیچ تاریکیای نیست که نتوان از میانش عبور کرد، و هیچ ظلمی نیست که جاودانه بماند.
نور همیشه دیر میرسد، اما میرسد، حتی اگر فقط یک خط باریک باشد بر گوشه قاب. اگر روزی این فصلِ سنگین را ورق بزنیم، شاید بفهمیم که بزرگترین نقش زندگیمان را همین حالا بازی کردهایم؛ نقش انسانهایی که در میانه طوفان، هم قهرمان شدند، نه فرار کردند، و ایستادند، با زخمی که بر جانشان بود، و امیدی که در تاریکی نمیسوخت و هیچ تهاجمی قدرت سوزاندن آن را نداشت.
منبع: سوره سینما